+  

این قراردادتا ابد میان مابرقرار باد:چشمهای من به جای دستهای تو !من به دست تو آب می‌دهم تو به چشم من آبرو بده !من به چشم‌های بی‌قرار تو قول می‌دهم:ریشه‌های ما به آب شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد ما دوباره سبز می‌شویم

نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

آمدنت
را خوب یادم نیست ... بی صدا آمدی ... بی آنکه من بدانم ...بی اجازه آمدی
...بی آنکه من بخواهم ...اما اکنون که باتمام وجودم آمدنت را تمنا میکنم
قصد سفر داری ؟؟؟ای مهمان ناخوانده ی قلبم بمان ...بمان که ماندنت را سخت
دوست دارم ...!!!

نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عاشق شدن

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری

نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

یک روز در صفحه خط نکشیده دفترت گم خواهم شد و من بازهم از سمفونی مرگ جوهر ، ترانه خواهم ساخت کاش می دانستم از کدام سوی قلم می یایی من فقط می خواهم بخوانمت فقط بخوانمت

نویسنده : ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند:کجا می روی؟

گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی
...می کند ببرم.

گفتند:واقعا که مسخره ای!تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی

این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت:مهم نیست .
همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم

نویسنده : ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک